، گروه فرهنگ و ادب، زهرا اسکندری: گرمای عراق نفس را بند میآورد. خورشید بیوقفه بر جاده نجف تا کربلا میتابد و زائران، با هر قدم، فاصله خود را تا حرم سیدالشهدا(ع) کمتر میکنند. در این میان، کنار موکب شهید حاج قاسم سلیمانی، صحنهای شکل گرفته که بسیاری را برای لحظاتی از مسیر جدا میکند. پرچمی بزرگ، سرخرنگ، بر فراز سکویی ساده در اهتزاز است. کنار آن، نوشتهای که رهگذران را دعوت میکند اگر مایلاند، دقایقی نگهدارنده این پرچم باشند.
هیچ ثبتنامی در کار نیست. هیچ نوبت از پیش تعیینشدهای وجود ندارد. تنها کافی است نفر قبلی پرچم را به نفر بعدی بسپارد تا این زنجیره ادامه پیدا کند. این تصویر، برای بسیاری از زائران ایرانی یادآور روزهایی است که پس از جنگ اخیر، در شهرهای مختلف ایران، مردم به صورت داوطلبانه ساعتها پرچم ایران را در میدانها و معابر در دست گرفتند تا به تعبیر خودشان، اجازه ندهند پرچم بر زمین بماند. اکنون همان ایده، در مسیر اربعین، با نمادی دیگر بازآفرینی شده است.
قرارِ بیصدا میان هزاران زائر
در اطراف سکو، کسی دعوت رسمی نمیکند. رهگذران خودشان میایستند. گاهی جوانی که کولهاش را زمین گذاشته است. گاهی پیرمردی که عصا را به همراهش میدهد تا چند دقیقه پرچم را نگه دارد. گاهی مادری که کودک خود را برای گرفتن عکس کنار پرچم میآورد و گاهی زائری که حتی زبان فارسی نمیداند اما با اشاره دیگران، معنای این ایستادن را میفهمد و چند دقیقهای جای نفر قبل را میگیرد.
در این میان، زمان معنا ندارد. ممکن است کسی تنها چند دقیقه بایستد و نفر دیگری یک ساعت زیر آفتاب بماند. آنچه اهمیت دارد، تداوم این زنجیره است. از نخستین روزهای آغاز پیادهروی اربعین تاکنون، به گفته برگزارکنندگان موکب، این پرچم لحظهای بینگهدارنده نمانده است.
وقتی گرمای عراق هم مانع نمیشود
تابستان عراق، آزمون سختی برای هر زائر است. دمای هوا در ساعات میانی روز گاه به حدود ۵۰ درجه سانتیگراد یا بیشتر میرسد و دمای سطح زمین و سطوح فلزی میتواند بسیار بالاتر احساس شود. با این حال، کنار این سکو، گرما مانع توقف زائران نشده است. بسیاری تنها چند دقیقه میایستند اما همان چند دقیقه، زیر آفتاب مستقیم، آسان نیست.
عرق از پیشانیشان میچکد، بطری آب را کنار پا میگذارند و نگاهشان را به امتداد جاده میدوزند؛ جادهای که هر لحظه زائران تازهای از آن عبور میکنند. نفر بعدی از راه میرسد. پرچم دست به دست میشود. و زنجیره ادامه پیدا میکند.
در ازدحام بیانتهای جاده نجف به کربلا، جایی که قدمها به ذکر میافتند و جانها به تپش، ستون ۵۵۳ تنها یک عدد در نقشه راه نیست؛ یک ایستگاه استقامت است. موکب «شهید حاج قاسم سلیمانی»، امسال در میانه این دریای خروشان، حرکتی را آغاز کرده که نه تنها زائران، بلکه فرشتگان آسمان عراق را هم به تماشا واداشته است.

تداوم یک میثاق
پس از روزهای پرالتهابِ «جنگ رمضان»، زمانی که زمزمههای تردید در گوشها میپیچید، مردم ایران در شهرهای مختلف از مشهد الرضا تا اصفهان نیمهجهان و تهران پرهیاهو تصمیم گرفتند بر سر عهدی بایستند. سکوهایی بنا شد؛ نه برای سخنرانیهای رسمی، بلکه برای نگه داشتن یک «نشان». پرچم ایران، بر شانههای مردم بالا رفت. ۱۵۰ شب، باد وزید، باران بارید، سرمای گزنده و گرمای سوزان آمد، اما آن پرچم حتی برای ثانیهای بر زمین نیفتاد.
این میراث «دستهای گرهخورده به میله پرچم»، حالا در اربعین ۱۴۰۵ به ستون ۵۵۳ رسیده است. گویی آن «سکوهای شهری» حالا در قامت یک موکب، به «سنگر خونخواهی» تبدیل شدهاند.
وقتی خون میجوشد
امسال، پرچم برافراشته در ستون ۵۵۳ متفاوت است. این بار، رنگ آن نه فقط نشان ملیت، که رنگ «خون» است. پرچم خونخواهی رهبر شهید، با آن ابعاد بزرگ و سرخی خیرهکنندهاش، نمادی است که سکوت جاده را میشکند.
این پرچم، «سند انتظار» است. هر زنی که با چادر خاکی، هر مردی که با پاهای تاولزده و هر کودکی که پرچم را در دستان کوچکاش میگیرد، انگار دارد پیمانی تازه با آرمان شهید میبندد. اینجا دیگر «من» وجود ندارد؛ همه «ما» هستیم، با یک هدف: «خونخواهی».
عراق است و گرمای بیرحم آفتاب ظهر؛ دمایی که گاه به ۷۰ درجه میرسد و آسفالت جاده را به گدازه تبدیل میکند. اما در موکب شهید حاج قاسم، چیزی عجیب در جریان است. هیچکس خسته نمیشود.
روایت زائران شنیدنی است: «آمده بودم کمی استراحت کنم، اما وقتی چشمم به پرچم افتاد، انگار کسی درونم تکان خورد. یک ساعت ایستادم. پاهایم میسوخت، اما فکر انتقام، داغتر از آفتاب بود.» این متن، گزارش یک لحظه نیست؛ گزارش پیوستگی حضور است. از اولین روز شروع پیادهروی تاکنون، پرچم لحظهای پایین نیامده است. گویی یک زنجیره نامرئی، دست زائر عراقی را به زائر ایرانی و زائر افغانستانی گره میزند.
ملیتها در هم میشکنند، اینجا فقط «خونخواه» است
شاید زیباترین بخش این حماسه، گذر از مرزهای جغرافیایی باشد. وقتی پیرمرد عرب با زبان خود از ضرورت انتقام میگوید و جوان ایرانی با بغض گلو به او نگاه میکند، اینجا دیگر مرزی وجود ندارد.
عراقیها، با همان مهماننوازی مشهورشان، حالا «نگهبانان پرچم خونخواهی» شدهاند. آنها در کنار ایرانیها، نوبت میگیرند تا پرچم را نگه دارند. این پرچم، حالا «پرچم امت واحده» برای انتقام خون مظلوم است.
در میانه دشتهای خشک عراق، وقتی عقربهها ساعت ۲ ظهر را نشان میدهند، هوا برای نفس کشیدن هم سنگین است. اما در ستون ۵۵۳، چیزی شبیه به یک «معجزه جمعی» رخ میدهد. زائرانی که از شدت گرما تلوتلو میخورند، وقتی دستشان به دسته پرچم میرسد، گویی به یک منبع انرژی نامرئی متصل میشوند.
آنچه در آن لحظه در سیمای آن زائر دیده میشود، دیگر «خستگی» نیست؛ نوعی «اقتدار مقدس» است. این پرچم بزرگ سرخ، انگار وزن تمام بغضهای فروخورده چند ساله ما را بر دوش دارد. وقتی یک پیرمرد روستایی، در حالی که لبانش از تشنگی ترک خورده، با غرور پرچم را سفت میگیرد و به افق خیره میشود، او دیگر یک زائر ساده نیست؛ او یک «سرباز در انتظار فرمان» است. این استمرار، این نوبتهای بدون وقفه، نشاندهنده یک بلوغ سیاسی عاطفی است که کمتر در تاریخ تجمعات بشری دیده شده.
یا دختربچهای که به سختی به پرچم میرسد. او تمام قدش را کش میدهد تا نگذارد پارچه سرخ خونخواهی حتی یک سانتیمتر پایین بیاید. مادرش میگفت: «به او گفتم خستهای؟» و او فقط به پرچم اشاره کرد و گفت: «مگر حاج قاسم خسته بود که ما خسته باشیم؟» این جمله ساده، تمام فلسفه عمود۵۵۳ است.
یا پیرمردی که با عصا تکیه داده بود. او پرچم را در یک دست و عصایش را در دست دیگر داشت. وقتی از او پرسیدند چرا در این گرما خودت را زجر میدهی؟ جواب داد: «این پرچم، ضربان قلب ماست. اگر بیفتد، یعنی یادمان رفته که چه چیزی را از ما گرفتهاند.»
در عمود۵۵۳، ملیتها رنگ میبازند. زائر ایرانی که از دور میآید، پرچم را به دست زائر عراقی میسپارد؛ بدون اینکه کلمهای حرف بزنند، فقط با یک نگاه که پر از فهم متقابل است. این یعنی «دیپلماسی تودهها».
عراقیها که خود داغدار قهرمانان این مسیر هستند، این پرچم را با احترام تمام میگیرند. اینجا، «خونخواهی» به یک زبان بینالمللی تبدیل شده است. وقتی یک عراقی، پرچم خونخواهی رهبر شهید را در خاک خود بالا میبرد، در واقع دارد پیامی به استکبار جهانی میفرستد که: «مرزهای جغرافیایی ما با خون قهرمانانمان ترسیم شده و این پیوند، گسستنی نیست.»

صدای ستون ۵۵۳
وقتی شب فرا میرسد، موکب حاج قاسم با آن فرشهای معروف آبی رنگ حسینیه امام خمینی(ره) به مرکز ثقل جاده تبدیل میشود. سخنرانیهای آتشین و مداحیهای معروف، نه برای گریه صرف، که برای «بیدارباش» است. در میان صدای طبلها و سنجها، صدای شعارهای ضد استکباری، لرزه بر تن دشمن میاندازد. زائرانی که در طول روز پرچم را نگه داشتهاند، حالا در این مجالس، اشکهایشان را به «سوخت انتقام» تبدیل میکنند.
این پرچم تا کجا خواهد رفت؟ این پرچم در ستون۵۵۳، تمرینی برای «ایستادگی» است. مردمی که یاد گرفتهاند در گرمای ۷۰ درجه، زیر آفتاب مستقیم، پرچم خونخواهی را رها نکنند، فردا در صحنههای بزرگتر تاریخ هم، پرچم حقطلبی را بر زمین نخواهند گذاشت.
این روایت، پایان ندارد. تا زمانی که آفتاب بر این جاده میتابد، دستهایی هستند که پرچم را بالا نگه میدارند. این پرچم، پیامی است که مستقیم به قلب دشمن میرود: «ما بیداریم و این پرچم، تا زمان پیروزی نهایی، بر زمین نخواهد افتاد.»
دبیرسرویس: #میثم_عربی
قم پرس منتظر دریافت اخبار و پیام های هموطنان عزیز می باشد.













دیدگاه