یادداشت مهمان، زینب کاظمی: ایده مثل یک جرقه در شلوغیِ هماهنگیهای روزهای قبل از تشییع به ذهنمان رسید. با اساتید خطاطی مسجد دور هم نشسته بودیم و داشتیم روی پلاکاردها کار میکردیم که فکری از سرم گذشت؛ رو کردم به بچهها و گفتم: «پارچهنویسی خیلی بیشتر توی چشم دوربینها میآید. فردا یک دنیا خبرنگار خارجی به تهران میآیند؛ باید کاری کنیم پیاممان بزرگ و رسا به دستشان برسد.»
اما توی آن هیاهو و ضیق وقت، پارچه از کجا میآوردیم؟ آن هم روز جمعه که همه جا تعطیل بود. با ناامیدی رو کردم به یکی از اساتید خوشنویس و گفتم: «استاد، پارچه نویسی به چه شکل است؟ اصلاً از کجا باید پارچه تهیه کنیم؟» لبخندی زد و گفت: «من خودم پارچهنویس حرفهایام؛ رفیقی دارم که کارش همین است.» به طرز معجزهآسایی روز جمعه با آن بنده خدا تماس گرفتیم. در آن تعطیلی، به خاطر کارِ رهبر شهید مغازهاش را باز کرد و پارچهها را برایمان فرستاد.
کار کاملاً مردمی و خودجوش بود؛ بچهها خودشان دستبهجیب شدند و پول پارچهها را دادند. دلمان میخواست پارچهها سرخ باشد؛ به رنگ عهدِ خون و انتقام. اما قسمت، پارچه سفید بود. اساتید آستین بالا زدند و قلمها روی سپیدیِ حریر چرخیدند. هشت پارچهنوشت بزرگ آماده شد؛ با خطی خوش و پیامهایی تکاندهنده به دو زبان فارسی و انگلیسی تا هر رسانه خارجی که از آنجا رد میشود، پیاممان را شکار کند:
«دنیا بداند انتقام قطعی است | The world know revenge is inevitable» «پایان شما را ما رقم خواهیم زد! | Epstein Style child killers we will End you»
یکی از خطاطها همانطور که قلمش روی پارچه میدوید، زیر لب زمزمه میکرد: «نمیکنیم در این انتقام کوتاهی... که زندهایم فقط از برای خونخواهی... این فقط حرف ما نیست، فردا کل این جمعیت همین را فریاد میزنند.»

معجزه قلمِ استاد و غوغای سشوارها
شب قبل از تشییع بود و سالن مسجد، شبیه به یک کارگاه کوچک جنگی شده بود. چند تا میز را وسط سالن به هم چسبانده بودیم تا طولشان کلاً به دو متر برسد. کار به سختی و با صلوات جلو میرفت؛ اساتیدی که از روز اول همراه بودند، با دقت و وسواس روی پارچهها مینوشتند. اما مشکل اینجا بود که جا کم داشتیم؛ هر دو متر را که مینوشتند، باید صبر میکردیم تا خشک شود. بچهها دور پارچه جمع میشدند، سشوار به دست میگرفتند و تلاش میکردند رنگها را زودتر خشک کنند تا بتوانیم پارچه بعدی را بنویسیم.
توی همین گیرودار و دنگوفنگِ خشک کردن پارچهها، چند استاد جدید هم به جمع ما ملحق شدند. یکی از آنها، با دیدن این وضعیت جلو آمد و گفت: «قلم را بدهید به من، بگذارید من بنویسم.» قلممو را که دست گرفت، انگار زمان سرعت گرفت. وقتی کارش تمام شد، رو کرد به ما و گفت: «با این روشی که شما پیش میروید، باید سه چهار روز فقط برای یک دونه پلاکارد وقت بگذارید!»
استاد دراجی راست میگفت؛ پارچهنویسیِ هیئتی با این سوسولبازیها و سشوار کشیدنها جور درنمیآمد. استاد گفت: «پارچهنویسی هیئتی جایش روی میز نیست؛ برید کف زمین، کف حیاط مسجد یا توی پارک پهنش کنید، من با سرعت برایتان مینویسم و جمع میکنیم.» تازه آنجا بود که فهمیدیم دست بالای دست بسیار است. روش و مهارت استاد دراجی بینظیر بود؛ پارچهها را کف زمین پهن کردیم و او مثل باد مینوشت. همین ایده و مهارت او باعث شد که همان شب قبل از تشییع، خیلی سریع و ناباورانه، ۵ پارچهنوشته بزرگ و جدید دیگر هم آماده کنیم.

همت چادرهای خاکی در میدان آزادی
صبح تشییع، همهچیز با یک غافلگیری بزرگ شروع شد. ما گمان میکردیم پیکر مطهر رهبر شهید بعد از ساعت ۳ عصر به منطقه ما برسد، اما حوالی ساعت ۱۰ صبح بود که گفتند پیکر آمده است. شوکه شده بودیم.
نیمی از پارچهنوشتههای بزرگی که آماده کرده بودیم را دست بچهها داده بودیم تا در خیابان ولیعصر علم کنند و حالا با این تغییر ناگهانی ساعت، معلوم نبود اصلاً به تشییع برسند یا نه. باید خودمان دستبهکار میشدیم.
در آن شلوغی و تنگیِ وقت، خواهرانِ گروه با همان جثههای نحیف و چادرهای مشکیشان، دواندوان وسط میدان آزادی ایستادند و با چنگ و دندان و سختی زیاد، آن پارچهنوشتههای سنگین و بزرگ را علم کردند؛ تلاشی مخلصانه که خستگی را از تن همه درکرد. اما در آن شلوغی، جای یک جمله کلیدی هنوز روی پارچهها خالی بود...

رزقِ مخلصانه استاد ابوالقاسم
بیانیهای محکم از حرفِ دل حضرت آقا که فرموده بودند با مذاکره زیر سایهی تهدید موافق نیستند. از میان هشت پارچهنویسی که قبلاً آماده کرده بودیم، بیشترشان دست بچههای ولیعصر بود و حالا خودمان دستخالی بودیم.
درست در همین لحظه، رزق کار ما به نام کسی خورد که تا آن روز خودش را نشان نداده بود؛ استاد ابوالقاسم حسینی. خوشنویسی بهشدت محجوب و مأخوذ به حیا که از کرج با وسایلش آمده بود، اما به خاطر مهارت و شلوغی بقیه اساتید، اصلاً جلو نیامده بود و گوشهای ایستاده بود.
انگار خدا این لقمه شیرین و جدا را برای اخلاص استاد ابوالقاسم کنار گذاشته بود. به او گفتیم: «استاد، یک پارچهنویس فوری میخواهیم با هشتگ باید برخاست.»
استاد آستین بالا زد و زیر آفتاب داغ میدان آزادی، شروع کرد به نوشتن. قلمش روی پارچه میدوید و جملهی طلایی را حک میکرد: «از سر میز مذاکره زیر سایه تهدید #باید_برخاست»
دبیرسرویس: #میثم_عربی
قم پرس منتظر دریافت اخبار و پیام های هموطنان عزیز می باشد.













دیدگاه