کد خبر: 468337
۰
۰
نسخه چاپی

بخل از کجا می‌آید؟؛ گنجی که صاحبش را نگهبان ترس می‌کند

یادداشت مهمان_آیت الله احمد مبلغی، عضو مجلس خبرگان رهبری، چرا بخل می‌ورزیم؟ این پرسش، در نگاه نخست، پرسشی درباره اخلاق است، اما اگر اندکی در آن مکث کنیم، ناگهان به پرسشی درباره بینش انسان تبدیل می‌شود. پیش از آنکه دست بسته شود، گویی تصویری از جهان در درون انسان بسته شده است. پیش از آنکه انسان از بخشیدن بترسد، در جایی عمیق‌تر از جان خود از فردا ترسیده است. بخل، شاید پیش از آنکه بسته شدن دست باشد، بسته شدن افق باشد. انسان بخیل فقط چیزی را نگه نمی‌دارد، او جهان را چنان می‌بیند که گویی در پشت فردا چیزی برای او باقی نمانده است. گویی هستی سفره‌ای محدود است و اگر دیگری از آن بردارد، سهم او کمتر می‌شود. گویی نعمت چیزی است که باید آن را از جهان ربود و سپس پشت دیوارهای خویش پنهان کرد تا جهان دوباره آن را از او نگیرد. از این منظر، پرسش از بخل، پیش از آنکه پرسش از مال باشد، پرسش از این است که انسان بخیل جهان را چگونه می‌بیند؟

قرآن پاسخ را از ژرفای ساخت درونی انسان آغاز می‌کند: «إِنَّ الْإِنسَانَ خُلِقَ هَلُوعًا ۝ إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعًا ۝ وَإِذَا مَسَّهُ الْخَیْرُ مَنُوعًا». در این آیات، بخل صفتی منفرد و بریده از دیگر حالات انسان نیست، «منوع» بودن یکی از دو چهره «هلع» است. انسان هلوع، هنگامی که شر به او می‌رسد، «جزوع» می‌شود، بی‌قرار می‌گردد، تاب از دست می‌دهد و می‌خواهد هرچه زودتر از آن بگریزد، و هنگامی که خیر به او می‌رسد، «منوع» می‌شود، آن را در خود نگه می‌دارد و نمی‌گذارد از او عبور کند. این دو رفتار در ظاهر متضادند: یکی گریز از شر است و دیگری چنگ زدن به خیر. اما قرآن هر دو را از یک ریشه می‌رویاند. جزع و منع، دو حرکت یک روح بی‌قرارند. انسانی که به شر اعتماد ندارد، از آن می‌گریزد و انسانی که به خیر اعتماد ندارد، آن را محکم می‌گیرد. او نه در فقدان آرامش دارد و نه در برخورداری. از این منظر، بخل فقط نخواستن بخشش نیست، صورت خاصی از بی‌قراری وجودی است.

انسان بخیل به آنچه دارد چنان می‌چسبد که گویی با از دست رفتن آن، چیزی از خود او نیز از دست می‌رود. مال دیگر فقط مال نیست، پناهگاه می‌شود. دیگر صرفاً عددی در حساب نیست، دیواری در برابر آینده است. شاید این همان نقطه‌ای باشد که می‌توان نسبت میان ترس، حرص و بخل را بهتر فهمید. ترس می‌گوید: شاید فردا چیزی نباشد. حرص می‌گوید: پس باید امروز بیشتر بردارم. و بخل می‌گوید: آنچه را برداشته‌ام، دیگر نباید از دست بدهم. سه حرکت، اما یک اضطراب، سه شاخه، اما یک ریشه. انسان، در هر سه حالت، جهان را از پشت شیشه کمبود می‌بیند. مسئله فقط این نیست که چه مقدار دارد، مسئله این است که داشتن را چگونه می‌فهمد. اگر هستی را عرصه‌ای دائماً در معرض فقدان ببیند، طبیعی است که حفظ کردن جای بخشیدن را بگیرد و انباشت جای جریان را.

از این منظر، بخل به مال، در عمیق‌ترین لایه خود، فقط مسئله مال نیست، مسئله نسبت انسان با مبدأ روزی است. گویی انسان بخیل، بی‌آنکه به زبان آورد، در اعماق خود چنین می‌اندیشد: اگر من نگه ندارم، چه کسی نگه خواهد داشت؟ اگر من برای فردای خود ذخیره نکنم، چه کسی فردای مرا خواهد ساخت؟ در این نقطه، اخلاق آرام‌آرام به هستی‌شناسی تبدیل می‌شود. اگر بخواهیم این حقیقت را به زبان روان امروز بازخوانی کنیم، بخل می‌تواند بیش از آنکه نشانه علاقه به مال باشد، نشانه اضطراب باشد، اضطراب از آینده، از فقدان، از بی‌پناهی و از آن لحظه ناشناخته‌ای که انسان تصور می‌کند ممکن است دستش خالی بماند. به همین دلیل، ممکن است انسانی در میان فراوانی زندگی کند و در درون خود همچنان احساس قحطی داشته باشد. فقر همیشه کمبود مال نیست، گاهی کمبود اطمینان است. انسان بخیل ممکن است خزانه‌ای پر داشته باشد، اما در سینه خود قحطی حمل کند.

او جهان را همچون بازی‌ای می‌بیند که در آن سود دیگری، زیان اوست: اگر دیگری بیشتر داشته باشد، من کمتر دارم، اگر چیزی ببخشم، چیزی از من کم شده است، اگر دستم را باز کنم، امنیت من کمتر می‌شود. اینجاست که بخل از یک رفتار اقتصادی فراتر می‌رود و به یک شیوه بودن در جهان تبدیل می‌شود. انسان بخیل می‌خواهد با مال، خویشتن خود را در برابر فنا بیمه کند. داشتن، آرام‌آرام جای بودن را می‌گیرد و مال از ابزار زندگی به ضمانت وجود تبدیل می‌شود. اما همین‌جا یکی از رازهای غریب بخل آشکار می‌شود: چیزی که قرار بود امنیت بیاورد، خود به سرچشمه اضطراب تبدیل می‌شود. انسان چیزی را جمع می‌کند تا از ترس رها شود، اما از آن پس باید از همان چیزی که جمع کرده است نگهبانی کند. آنچه قرار بود او را حفظ کند، او را به نگهبان خویش تبدیل می‌کند. گنج، اگر در گردش نباشد، صاحب خود را به خزانه‌دار ترس تبدیل می‌کند. دست بسته خیال می‌کند چیزی را نگه داشته است، اما گاهی در حقیقت، ترس را نگه داشته است.

از این منظر، می‌توان بخل را «اقتصاد هول» نامید، اقتصادی که در آن آینده همیشه تهدید است، منابع همیشه محدودند و بخشیدن همیشه به معنای کاستن از خویشتن فهمیده می‌شود. در اقتصاد هول، پرسش همواره این است: اگر بدهم، چه چیزی برای من باقی می‌ماند؟ اما در منطق توحیدی، پرسش آرام‌آرام دگرگون می‌شود: اگر بدهم، چه چیزی در جهان به جریان می‌افتد؟ این دو پرسش، دو جهان متفاوت می‌سازند. در جهان نخست، نعمت چیزی است که باید نگه داشت، در جهان دوم، نعمت چیزی است که باید به حرکت درآورد. در جهان نخست، ارزش با انباشت سنجیده می‌شود، در جهان دوم، ارزش با آنچه از نعمت در جهان پدید می‌آید. شاید به همین دلیل است که بخشش در منطق قرآن صرفاً یک توصیه اخلاقی نیست، بخشی از نظام گردش خیر است. چیزی که در دست انسان متوقف می‌شود، از چرخه رابطه و زندگی بیرون می‌رود و چیزی که در مسیر نیاز، کرامت و زندگی جاری می‌شود، می‌تواند به صورتی دیگر بازگردد.

این بازگشت همیشه یک شکل ندارد. گاهی آرامش است، گاهی محبت، گاهی اعتماد، گاهی گشایش و گاهی فرصتی که در هیچ حسابی ثبت نشده است. در منطق وعده الهی، بازگشت نعمت حتی می‌تواند در قالب خود مال نیز رخ دهد، اما این بازگشت لزوماً همان مال و همان صورت نخست نیست. نکته مهم آن است که بخشش در منطق ایمان، لزوماً حرکت از فراوانی به سوی کمبود نیست، گاهی حرکت از یک صورت نعمت به صورتی وسیع‌تر از نعمت است. انسان چیزی را از دست خود بیرون می‌فرستد و نمی‌داند در کدام راه، با چه صورتی و در چه زمانی به سوی او بازخواهد گشت. این ندانستن، همان جایی است که اعتماد آغاز می‌شود. اگر همه‌چیز را از پیش می‌دانستیم، نام آن اعتماد نبود، حساب بود. ایمان در جایی آغاز می‌شود که انسان بخشی از آینده را به خداوند می‌سپارد و سخاوت می‌تواند یکی از عمیق‌ترین صورت‌های همین سپردن باشد.

از اینجا درمان بخل نیز معنای دیگری پیدا می‌کند. اگر بخل ریشه در اضطراب، فقدان اطمینان و سوءظن به تدبیر الهی داشته باشد، درمان آن صرفاً فرمان اخلاقی «ببخش» نیست، باید نسبت انسان با هستی تغییر کند. باید آن نگاه درونی که جهان را میدان کمبود و فردا را میدان تهدید می‌بیند، آرام‌آرام دگرگون شود. اینجاست که ذکر معنایی فراتر از تکرار لفظی پیدا می‌کند: «أَلَا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ». ذکر فقط بر زبان آوردن نام خدا نیست، بازگشت انسان به حقیقتی است که در غفلت از آن، جهان را ناامن دیده بود. ذکر، حافظه اعتماد است. انسان به یاد می‌آورد که هستی ملک شخصی او نیست، روزی از جایی فراتر از محاسبات محدود او می‌رسد، نعمت، پیش از آنکه در دست او قرار بگیرد، در افق بخشش الهی بوده است، و فردا تمام نشده است فقط چون انسان امروز را می‌بیند. وقتی این یاد زنده می‌شود، اعتماد بازمی‌گردد، وقتی اعتماد بازمی‌گردد، اطمینان می‌نشیند، و وقتی اطمینان می‌آید، دست دیگر مجبور نیست همه‌چیز را با مشت نگه دارد. شاید سخاوت، پیش از آنکه هنر خرج کردن باشد، هنر اعتماد کردن باشد.

از همین منظر، بخل را می‌توان «اقتصاد قطع» نیز نامید: قطع رابطه میان نعمت و جریان، میان داشتن و بخشیدن، میان فرد و جامعه، میان امروز و فردا و، در نهایت، میان انسان و مبدأ هستی. در برابر آن، سخاوت «اقتصاد جریان» است. در اقتصاد جریان، نعمت هنگامی به کمال می‌رسد که از انسان عبور کند و به زندگی برسد. دست باز فقط چیزی را واگذار نمی‌کند، راهی را باز می‌کند. بخشش گاهی انتقال مال نیست، انتقال امکان است. انسان چیزی را از خود بیرون می‌فرستد تا امکان دیگری در جهان پدیدار شود: کودکی درس بخواند، خانه‌ای روشن شود، بیماری درمان شود، انسانی دوباره به زندگی امیدوار شود یا رابطه‌ای از نو شکل بگیرد. شاید حتی خود بخشنده، بی‌آنکه بداند، از درون همان بخشش دوباره متولد شود. در این معنا، بخشش همیشه کم کردن نیست، گاهی تبدیل کردن است: تبدیل مال به زندگی، دارایی به رابطه، امکان فردی به خیر جمعی و اضطراب به اطمینان.

به همین دلیل، در منطق ایمان، انسان کریم کسی نیست که صرفاً زیاد می‌دهد، کسی است که از «کافی نبودن» نمی‌ترسد. او می‌تواند ببخشد، چون جهان را تمام‌شده نمی‌بیند. می‌تواند از خود عبور کند، چون می‌داند هستی در همان نقطه‌ای که او ایستاده است، پایان نمی‌پذیرد. می‌تواند چیزی را رها کند، چون به چیزی عمیق‌تر از آنچه در دست دارد تکیه کرده است. و شاید این تفاوت بنیادین میان انسان بخیل و انسان کریم باشد: بخیل به چیزی که دارد تکیه می‌کند، کریم به مبدأ آنچه دارد. اولی می‌کوشد آینده را با مال خود تضمین کند، دومی آینده را فقط با مال خود تعریف نمی‌کند و بخشی از آن را به خداوند می‌سپارد.
پس شاید بخل را نباید فقط ترس از کم شدن دانست، بخل، در عمیق‌ترین لایه خود، ترس از جاری شدن است. انسان بخیل می‌ترسد که اگر چیزی از دست او خارج شود، دیگر به او بازنگردد، اما انسان کریم جهان را رودخانه‌ای می‌بیند که نعمت در آن فقط برای ماندن نیامده است. آب اگر در مشت بماند، از دست می‌رود، آب اگر جاری شود، راه خود را پیدا می‌کند. و شاید انسان نیز چنین است. آنچه فقط برای خود نگه می‌دارد، روزی سنگینی می‌کند، و آنچه از خود عبور می‌دهد، ممکن است در صورتی دیگر به او بازگردد: گاهی مال، گاهی برکت، گاهی آرامش، گاهی محبت، گاهی گشایش و گاهی چیزی عمیق‌تر از همه اینها: اعتماد به اینکه جهان، در دست خداوند، هنوز تمام نشده است.

پس شاید پرسش نهایی دیگر این نباشد که «چرا بخل می‌ورزیم؟» بلکه این باشد: چه چیزی در درون ما هنوز باور نکرده است که فردا نیز در آفرینش خداوند جای دارد؟ شاید اخلاق، درست در همین نقطه، به هستی‌شناسی می‌رسد. دست بسته انسان فقط درباره مال او سخن نمی‌گوید، درباره تصویری سخن می‌گوید که او از جهان در خویش حمل می‌کند. و دست باز، شاید نخستین نشانه آن باشد که انسان دوباره به جهان اعتماد کرده است، اعتماد کرده است که بخشش، پایان نعمت نیست، بلکه آغاز حرکت آن است.

دبیرسرویس: #میثم_عربی

منبع : مهر

قم پرس منتظر دریافت اخبار و پیام های هموطنان عزیز می باشد

دیدگاه

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید