به گزارش قم پرس چهارمین برنامه «تا کتاب» همزمان با سالگرد شهادت سیدحسن نصرالله، دبیرکل پیشین حزبالله لبنان و با بررسی کتابهای «دوازده صفر سه» اثر محمدصادق علیزاده، «دربازداشت حزبالله» نوشته محمدحسین عظیمی، «عربیکا» اثر وحید یامینپور، «پنج سفر» نوشته حسین شرفخانلو، «دشواری مبارک» اثر فائضه غفارحدادی، «سلام آخر» نوشته الهه آخرتی و «علیه اشباح» اثر محسن حسنزاده در سالن سوره مهر برگزار شد.
فائضه غفارحدادی، نویسنده «دشواری مبارک»، در نشست معرفی این کتاب گفت: بعید میدانم کسی در دنیا باشد که نام ۱۱ سپتامبر را نشنیده باشد، اما شاید بسیاری از مردم جهان از جنایتی که در ۱۷ سپتامبر دو سال پیش رخ داد، اطلاعی نداشته باشند؛ حادثهای که به گفته او، در ابعاد انسانی، بسیار فجیع بود.
او ادامه داد: یکی از روزهای پایانی تابستان، ساعت سهونیم بعدازظهر، زمانی که جنگ در جنوب لبنان هنوز شدت نگرفته بود و سید حسن نصرالله در میان مردم بود، ناگهان حدود ۴۰۰۰ انفجار در میان زندگی مردم لبنان رخ داد. ۴۰۰۰ انفجار، زندگی ۴۰۰۰ خانواده را تحت تأثیر قرار داد و آنها را به قبل و بعد از این حادثه تقسیم کرد.
غفارحدادی افزود: خیابانهای لبنان پر از صدای آمبولانس شد و بیمارستانها مملو از مجروحانی شدند که با آسیبهای مشابهی از جمله جراحت دستها و چشمها مراجعه میکردند. تعداد بالای مجروحان و نیاز به درمانهای تخصصی موجب شد برخی از آسیبدیدگان برای ادامه درمان به ایران اعزام شوند و خانوادههای آنها نیز برای مدتی در هتلهای محل اقامت مجروحان مستقر شوند.
این نویسنده با اشاره به شرایط امنیتی حاکم بر محل اقامت مجروحان گفت: در همان هفتههای نخست، با وجود ادامه درمان مجروحان و شدت گرفتن جنگ، شرایط امنیتی در هتل نیز برقرار بود. در این شرایط، دفتر ادبیات بیداری حوزه هنری زمینه حضور یک راوی را در هتل فراهم کرد و این مأموریت به من سپرده شد.
او ادامه داد: پیش از این با لبنانیها مواجهه داشتم و در حال یادگیری زبان لبنانی بودم، اما مترجم نبودم و هماهنگی برای حضور مترجم در هتل خودش ماجرای دشواری بود. با این حال، در نخستین مواجهه با جانبازان متوجه شدم که باید با زنان صحبت کنیم؛ زنانی که میتوانستند روایتی زنده و پرجزئیات ارائه دهند و حادثه را از زاویهای انسانی به مخاطب منتقل کنند.
غفارحدادی گفت: زن در هر نقطه از جهان، فارغ از دین، فرهنگ و ملیت، میتواند با نقشهایی مانند مادر، دختر یا خواهر با این روایتها ارتباط برقرار کند. وقتی این زنان از جانبازانی میگفتند که پدر، همسر یا برادرشان بودند، عمق جنایت و رنج انسانی آن بهخوبی منتقل میشد.
او با اشاره به یکی از روایتهای کتاب اظهار کرد: زنان میتوانستند دست مرا بگیرند و به لحظه انفجار ببرند؛ بسیاری از آنها یا شاهد حادثه بودند یا در نخستین دقایق خودشان را به اعضای خانوادهشان رسانده بودند.
غفارحدادی سپس بخشی از روایت یک دختر لبنانی را بازگو کرد که رابطه عاطفی عمیقی با پدرش داشت. او گفت: این دختر برای من از خوابی زیبا گفت که چند شب پیش از حادثه دیده بود و سپس از نخستین مواجههاش با پدر مجروح خود روایت کرد؛ پدری که در اثر انفجار پیجر آسیب دیده بود.
او ادامه داد: این دختر میگفت هیچوقت حس خوبی به پیجر نداشتم و همیشه به پدرم میگفتم موبایل بردارد. رابطه من و پدرم طوری بود که اگر کیلومترها دور از خانه از چیزی ناراحت میشد، من در خانه متوجه میشدم و به او پیام میدادم که چه اتفاقی افتاده است. همیشه فکر میکردم اگر اتفاقی برای پدرم بیفتد، من میمیرم و خود پدرم هم این را میدانست.
غفارحدادی افزود: در ادامه دختر تعریف میکرد که روز حادثه، پس از دیدن پیامهای درخواست دعا در واتساپ، ابتدا تصور کرده اتفاقی برای مردم غزه افتاده است، اما کمی بعد دوستش با او تماس گرفت و درباره پیجر جدید پدرش پرسید و همانجا متوجه شد حادثهای رخ داده است.
نویسنده «دشواری مبارک» با اشاره به روایت یک تازهعروس از همسر مجروحش گفت: یکی دیگر از زنان، چند ماه از عقدش گذشته بود و قرار بود بعد از اربعین ازدواج کند. همسرش روز حادثه برای تعمیر اتصالی برق به خانه خودشان رفته بود و در مسیر، دوستش او را برای ناهار دعوت کرده بود. کمی بعد، زن از طریق تماس دوستش متوجه شد که پیجر همسرش منفجر شده است.
او ادامه داد: این زن بعدها در هتل، در حالی که همسرش با صورتی آسیبدیده و تنها با یک چشم میتوانست تار ببیند، همه کارهای او را انجام میداد. روایت او فقط درباره لحظه انفجار نبود؛ درباره زندگیای بود که بعد از انفجار باید دوباره ساخته میشد.
غفارحدادی با اشاره به روایت یکی از مادران مجروحان گفت: مادری را دیدم که از دشواریهای زندگی پسرش بعد از مجروحیت میگفت؛ از غذا دادن به او، حمام بردنش، کوتاه کردن ریشش و حتی حضور در کلاسهایی که در آنها یاد میگرفتند چطور از خیابان عبور کنند، با موانع پیادهرو برخورد نکنند و مراقب وسایل و تلفن همراهشان باشند.
او افزود: این مادر با وجود همه این دشواریها میگفت خوشحالم که پسرم راهش را با آگاهی انتخاب کرده و دعا میکنم تا پایان مسیر ثابتقدم بماند، سختیها را تحمل کند، ناشکری نکند و پشیمان نشود.
غفارحدادی ادامه داد: این مادر هر بار که به پسرش غذا میداد یا در انجام کارهای روزمره کمکش میکرد، به زندگی دشواری که پیش روی او قرار گرفته بود فکر میکرد، اما در همان حال باور داشت که این دشواریها میتواند زمینهای برای رشد او باشد. همین نگاه بود که جمله «دشواری مبارکت پسرم» را در ذهن من شکل داد.
نویسنده «دشواری مبارک» در پایان گفت: این کتاب شامل ۴۰ روایت پرجزئیات از زبان ۴۰ زن است؛ زنانی که آن حادثه و روز جنایت را روایت کردهاند. این روایتها تلاش میکنند جنایتی را ثبت کنند که باید در ذهن و اندیشه مردم جهان باقی بماند و فراموش نشود.
او افزود: امیدوارم «دشواری مبارک» قدم کوچکی برای ثبت و انتقال این جنایت به مردم جهان باشد و این حادثه، دستکم به اندازه حوادثی مانند ۱۱ سپتامبر، در حافظه عمومی جهان مورد توجه قرار گیرد.
بعد از شهادت فرماندهان، دیدم حزبالله هنوز ایستاده است
محمدحسین عظیمی، نویسنده کتاب «در بازداشت حزبالله»، با اشاره به تجربه سفر خود به لبنان گفت: پیش از سفر، روز شهادت سید حسن نصرالله بود و پیامی از رهبر انقلاب نیز درباره ادامه مسیر حزبالله پس از شهادت سید حسن منتشر شده بود. اگر در روایتی با این مضمون روبهرو نشده بودم، ذهن خودم نمیپذیرفت که حزبالله بعد از شهادت سید حسن بتواند به مسیرش ادامه دهد. با همین ذهنیت به لبنان رفتم تا وضعیت را از نزدیک ببینم.
او ادامه داد: زمانی که به لبنان رسیدم، جنگ در مراحل ابتدایی خود بود و حدود یک و نیم میلیون نفر از جمعیت شیعه لبنان آواره شده بودند. ما همراه آقای حسنزاده از جنوب، از صور، تا شمال، طرابلس و از بعلبک تا بیروت رفتیم و از مدارس و محلهای اسکان آوارگان بازدید کردیم.
عظیمی با اشاره به شرایط خانوادههای رزمندگان حزبالله گفت: در چنین شرایطی، وضعیت خانوادههای رزمندگان نیز بسیار دشوار بود. در طرابلس با خانمی میانسال مواجه شدیم که وقتی فهمید ما ایرانی هستیم، از مترجم خواست با او صحبت کند. مترجم پس از گفتوگو بسیار آشفته بود. این زن، همسر یکی از رزمندگان حزبالله بود که شوهرش در جنوب میجنگید و خودش همراه چند فرزندش تنها یک ساک با خود آورده بود؛ نه پول داشت، نه ارتباطی با همسرش و نه غذای کافی به دستش میرسید.
این نویسنده افزود: روزهای نخست، آوارگان را در وضعیت بسیار نامناسبی میدیدیم؛ در اطراف خیابانها زیرانداز و پتو انداخته بودند و برای استفاده از حمام و امکانات اولیه نیز با مشکل مواجه بودند و معمولاً از مساجد استفاده میکردند.
او ادامه داد: اما در روزهای پایانی حضورم در لبنان، که تقریباً سه هفته آنجا بودم، دیگر در خیابانهای اصلی نشانی از آوارگی نمیدیدید. دلیلش این بود که نیروهای حزبالله مناطق مختلف را به مربعهایی تقسیم کرده و برای هر مربع مسئولی تعیین کرده بودند. این مسئولان وضعیت آوارگان را پیگیری میکردند، برای آنها غذا میفرستادند، محل اسکان پیدا میکردند و تلاش میکردند ارتباطشان با خانوادهها حفظ شود.
عظیمی گفت: برای من جالب بود که تشکیلاتی با این حجم از آسیب، همچنان به جزئیات زندگی مردم فکر میکرد.
نویسنده «در بازداشت حزبالله» با اشاره به فعالیت تشکیلات «کشاف المهدی» اظهار کرد: ما به مدارس مختلف سر میزدیم و میدیدیم بچههای این تشکیلات در ساعت مشخصی، مثلاً از شش تا ششونیم عصر، به مدارس و محل اسکان آوارگان میرفتند، با بچهها بازی میکردند و با آنها صحبت میکردند.
او افزود: برای من این نکته بسیار مهم بود که تشکیلاتی که در چنین سطحی آسیب دیده، به این فکر میکند که کودکان آواره در این شرایط دچار آسیب روحی و ذهنی نشوند و جنگ اثر نامطلوب خود را بر آنها باقی نگذارد.
عظیمی ادامه داد: بعد از دیدن این صحنهها بود که احساس کردم حتی اگر ردههای بالاتر فرماندهی حزبالله نیز دچار خلل شوند، این مجموعه به دلیل ساختار و تشکیلاتی که دارد، مسیر خود را ادامه خواهد داد.
او در بخش دیگری از سخنانش با اشاره به تجربه خود از فعالیتهای فرهنگی بینالمللی جمهوری اسلامی گفت: من همیشه نسبت به برخی فعالیتهای فرهنگی بینالمللی جمهوری اسلامی نقد داشتم و تصور میکردم این فعالیتها تأثیرگذاری لازم را ندارند؛ اما در لبنان با نمونههایی مواجه شدم که نشان میداد این ارتباطها میتواند اثر خود را در طول زمان بگذارد.
عظیمی با اشاره به حضور خود در مسجد ابوبکر صدیق در بیروت گفت: یک روز که برای نماز عصر به این مسجد رفتیم، با امام جماعت آنجا صحبت کردم. برخلاف انتظارم، او بسیار صریح از محور مقاومت و برخی مواضع آن دفاع میکرد. درباره موضوعاتی که حتی برای برخی مردم لبنان و نیروهای حزبالله محل بحث بود، موضع روشنی داشت و تأکید میکرد که این اقدامات درست بوده است.
او افزود: از او پرسیدم تحت تأثیر کدام شخصیت دینی قرار گرفته است. تصور میکردم یکی از شخصیتهای اخوانی را نام ببرد، اما در نهایت مشخص شد او سال قبل در مسابقات بینالمللی قرآن کریم در ایران حضور داشته و در جریان آن سفر با رهبر انقلاب نیز دیدار کرده است.
این نویسنده ادامه داد: متوجه شدم ارتباطی که در چارچوب مسابقات بینالمللی قرآن کریم و ارتباط با ایران برای این فرد ایجاد شده، باعث شده بود اندیشه انقلاب اسلامی برای او تداعی شود و با آن ارتباط برقرار کند.
او گفت: در لبنان با روحانیونی نیز مواجه شدیم که در جامعةالمصطفی تحصیل کرده بودند. در نقاط مختلف لبنان نیز افرادی را میدیدیم که به واسطه ارتباط با نیروهای ایرانی یا مجموعههای فرهنگی مرتبط با ایران، با این گفتمان آشنا شده بودند.
عظیمی در پایان اظهار کرد: شاید نسبت به برخی سازوکارهایی که انقلاب اسلامی با خود به کشورهای دیگر برده است، در ذهن ما ناکارآمدیهایی وجود داشته باشد و نقدهایی به آنها وارد کنیم، اما آنچه من در لبنان دیدم این بود که بخش مهمی از اثر فرهنگی شکلگرفته در این کشور، محصول همین ارتباطها و تشکیلات مبتنی بر انقلاب اسلامی است.
حزبالله هنوز زنده است
حسین شرفخانلو، نویسنده کتاب «پنج سفر»، با اشاره به چگونگی تصمیم خود برای حضور در لبنان گفت: زمانی که آقای قاضی با من تماس گرفت، بلافاصله پذیرفتم؛ اما تعیین زمان دقیق سفر دو، سه ماه طول کشید. چند روز پیش از سفر، وقتی برای گرفتن مرخصی رفته بودم، یکی از دوستان مشترک از من پرسید کجا میروم و وقتی گفتم برای تشییع سید حسن نصرالله به لبنان میروم، گفت رفتنت به وسط جنگ، با وجود شرایط امنیتی، نوعی خودخواهی است.
او ادامه داد: این حرف برای من توقفی ایجاد کرد. با خودم فکر کردم آیا واقعاً برای خواسته شخصی خودم میروم؟ بعد با خودم گفتم اگر پدرم در چنین موقعیتی بود، چه میکرد؟ اگر سید حسن شهید شده بود، آیا پدرم میماند و فقط از پشت صفحه تلفن یا مانیتور تشییع یک مجاهد را تماشا میکرد؟ به این نتیجه رسیدم که او چنین کاری نمیکرد و همین تصمیمم را قطعی کرد.
شرفخانلو با اشاره به مسیر سفر خود گفت: برخلاف بسیاری از دوستانی که از مسیر بغداد یا کشورهای حوزه خلیج فارس به لبنان رفته بودند، من از مسیر استانبول راهی بیروت شدم. در مرز رازی خوی، در سرمای شدید صبحگاهی، حتی افسر کنترل گذرنامه در مرز حضور نداشت و مجبور شدم او را پیدا کنم تا برای خروج من مهر بزند.
او افزود: پس از ورود به ترکیه نیز برای پیدا کردن خودرویی که هر روز این مسیر را طی میکرد، حدود یک ساعت و نیم معطل شدم. راننده در تلفن همراهش تصاویری از پلیس امنیت فرودگاه ایران داشت و درباره اینکه کجا میروم و چرا به لبنان سفر میکنم، پرسشهایی مطرح کرد.
این نویسنده ادامه داد: در فرودگاه استانبول نیز هنگام دریافت کارت پرواز، به دلیل نداشتن بلیت برگشت با مشکل مواجه شدم. مجموعه این اتفاقات، در کنار محدودیت پروازهای مستقیم ایران و لبنان در آن مقطع، این تصور را برای من ایجاد کرد که حتی اگر قرار باشد یک نفر کمتر در مراسم تشییع حضور داشته باشد، موانعی در مسیر رفتن او ایجاد میشود.
او گفت: همین موانع باعث شد به پاسخی برای پرسشی که در ابتدای سفر داشتم برسم؛ اینکه اگر آنها میخواهند ما نرویم، ما باید برویم.
شرفخانلو در بخش دیگری از سخنان خود با اشاره به محدودیت اطلاعات پروازها گفت: حتی در نمایش اطلاعات پرواز، مسیر برخی شهرهای ایران در فهرست مبدأها دیده نمیشد. این موضوع برای من مصداقی از نوعی محاصره اجتماعی و فرهنگی است که باید نسبت به آن توجه بیشتری داشت.
نویسنده «پنج سفر» با اشاره به حضور مردم لبنان در مراسم تشییع سید حسن نصرالله اظهار کرد: چیزی که برای من بسیار تکاندهنده بود، حماسهای بود که مردم لبنان در تاریخ ثبت کردند. ما پیش از این، تجربه حضور چنین جمعیتی زیر تابوت یک شخصیت را متناسب با جمعیت یک کشور کمتر دیده بودیم.
او ادامه داد: مردم لبنان در عین سوگواری و گریه، قافیه را نباخته بودند. پیش از من درباره این تعبیر صحبت شده بود که «حزبالله هنوز زنده است» و من این جمله را در خیابانهای لبنان، در میان مردمی که برای تشییع آمده بودند، با چشم خودم تجربه کردم.
روایت جنگ نباید به نمایش پیکرهای تکهتکه محدود شود
الهه آخرتی، نویسنده کتاب «سلام آخر»، با اشاره به تفاوت روایت جنگ در فلسطین و لبنان گفت: فلسطینیها سالهاست با جنایتهای رژیم صهیونیستی مواجهاند و وقتی از جنایت حرف میزنند، از پیکرهای تکهتکه، دست کودکان و تصاویر دردناک میگویند؛ چراکه به تعبیر او، نزدیک به ۷۰ سال صدای آنها شنیده نشده است.
او ادامه داد: اما در لبنان، نوع مواجهه با جنگ و مقاومت متفاوت است. ما نباید تمام تصویر جنگ را در نمایش چادرها، آوارگی و بخشهای تلخ زندگی مردم خلاصه کنیم. باید دید در طول سالهای مقاومت چه چیزی در جامعه لبنان ساخته شده و مردم چگونه با این فرهنگ رشد کردهاند.
آخرتی با اشاره به تأثیر سید حسن نصرالله بر نسلهای مختلف مقاومت گفت: بسیاری از مردم لبنان خودشان را متعلق به نسلی میدانند که «بین دستهای سید» بزرگ شده است. این تجربه فقط مختص مردم لبنان نیست و در میان کسانی که از کشورهای مختلف با گفتمان مقاومت ارتباط پیدا کردهاند نیز دیده میشود.
او افزود: در مراسم اخیر رهبر شهید انقلاب نیز با افرادی از کشورهای مختلف مواجه شدم که از تأثیر سید حسن و رهبر شهید انقلاب بر زندگی و نگاهشان میگفتند. برای من که از نزدیک با ادبیات مقاومت و روایتهای این سالها مواجه بودهام، خبر شهادت رهبر شهید اتفاقی به بزرگی همان اتفاقی بود که برای مردم لبنان رخ داد و این پرسش را ایجاد میکرد که بعد از سید چه خواهد شد.
نویسنده «سلام آخر» گفت: برای من، مسئله اصلی «آخرین سلام سید» بود. سید حسن همیشه از تلویزیون میآمد و سلام میکرد و ما هم پاسخ سلامش را میدادیم و منتظر سخنرانیهایش میماندیم. این بار اما قرار بود ما سلام آخر را به سید بدهیم.
او ادامه داد: با وجود این، هیچگاه تردید نداشتم که بنیان فکریای که سید حسن نصرالله در لبنان ساخته، با شهادت او از بین نمیرود. او یک بنای فکری ساخته بود و اتفاقی که پس از شهادتش افتاد، نشان داد این خون چگونه میتواند به عاملی برای ایستادگی بیشتر در همان مسیر تبدیل شود.
آخرتی با اشاره به گفتوگوی خود با همسر سید هادی نصرالله گفت: در جریان کار، به سراغ خانواده سید حسن نصرالله نیز رفتیم. دختر ایشان، زینب، از مادرش بهعنوان تنها کسی یاد میکرد که در سالهای پایانی، تقریباً ۲۴ ساعته در کنار سید حسن حضور داشت.
او افزود: همسر سید حسن درباره ماجرایی مربوط به پیکر سید هادی روایت کرد که برای او بسیار مهم بود. پیش از این قرار بود پیکر سید هادی در چارچوب یک مبادله تحویل داده شود، اما پاسخ او این بود که «ما چیزی را که در راه خدا دادهایم، پس نمیگیریم».
آخرتی ادامه داد: این تصمیم در نهایت به آزادی شماری از اسرای لبنانی و فلسطینی و بازگرداندن پیکر تعدادی از شهدا انجامید. با این حال، همسر سید حسن حتی نمیخواست این روایت به نام خودش در رسانهها مطرح شود. ما نیز با تعهد به اینکه نام و سخنانش حتی در کتاب ذکر نشود، با او گفتوگو کردیم.
او در پایان گفت: برای من مهم بود که این کتاب صرفاً یک زندگینامه یا شرح حوادث زندگی سید حسن نصرالله نباشد؛ میخواستم زیستی را که او در لبنان ساخته، تجربههای سفر و سالهایی را که خانوادههای شهدا و نزدیکان مقاومت از سر گذراندهاند، ببینم و این بنای فکری و معماری شکوهمند را بهعنوان ادای دینی به سید حسن روایت کنم.
آخرتی افزود: امیدوارم توانسته باشم حتی به اندازهای اندک، این زیست و این میراث فکری را در «سلام آخر» منتقل کنم.
حضور نویسنده در متن یک اتفاق تاریخی، روایت را ماندگارتر میکند
علی صدرینیا، مستندساز و همراه وحید یامینپور در نگارش کتاب «عربیکا»، با اشاره به شرایط لبنان در روزهای جنگ گفت: در آن مقطع، بیمارستانها، مراکز امدادی و آمبولانسها نیز هدف حملات قرار گرفته بودند و بخش قابل توجهی از جمعیت از مناطق مختلف تخلیه شده بود.
وی ادامه داد: وقتی به بیمارستان رسیدیم، نخستین مواجههمان با رئیس بیمارستان این بود که با تعجب پرسید «دیوانهاید؟ همه دارند از شهر خارج میشوند، شما برای چه آمدهاید؟» البته بعد از مدتی فضای دیدار صمیمیتر شد و با اشاره به اینکه ما از ایران آمدهایم، گفت که حتماً «دیوان حسینی» هستیم که در چنین شرایطی خودمان را به لبنان رساندهایم.
صدرینیا با اشاره به یکی از خاطرات خود از این سفر افزود: در دفتر رئیس بیمارستان، شرایط خاصی داشتیم. او به احترام ما سیگار تعارف کرد و من که نمیدانستم چه باید بکنم، آن را گرفتم. بعد هم متوجه شدم حتی بلد نیستم سیگار را روشن کنم و اقای یامینپور با شوخی گفت «آبرومان را بردی، حتی بلد نیستی سیگار را روشن کنی». همان روز برای نخستین و تنها بار، نصف یک سیگار را کشیدم و بعد کنار گذاشتم.
وی ادامه داد: همانجا دیدم او کاغذ و قلم درآورده و مشغول نوشتن است. به او گفتم «این را دیگر ننویس!» چون برایم عجیب بود که یک اتفاق به این سادگی قرار است وارد یک کتاب شود. بعدها همین خاطره و ماجرای نصف سیگار نیز در روایت کتاب آمد؛ اتفاقی که شاید اگر برای هر کس دیگری رخ میداد، چنین جایی در یک روایت پیدا نمیکرد.
صدرینیا با اشاره به حضور و تجربههای پیشین یامینپور در لبنان گفت: حضور او در لبنان در مقاطع مختلف و شناختی که از فضا و افراد داشت، در این سفر نیز به ما کمک کرد. او برای گروههایی که در آنجا حضور داشتند، نقش راهنما داشت و همین شناخت و آشنایی، به شکلگیری روایت کتاب کمک کرد.
وی افزود: در جریان این سفر، چند منطقه مورد هدف قرار گرفته بود. در برخی مناطق به ما اعلام میکردند که از ساعت دو بعدازظهر محل را ترک کنیم، چون بعد از آن ساعت شرایط خطرناکتر میشد. حتی درباره نحوه رانندگی نیز هشدار میدادند؛ میگفتند اگر صدای خاصی شنیدید، سرعت بگیرید و اگر صدای دیگری شنیدید، ترمز کنید.
این مستندساز ادامه داد: در یکی از مسیرها، برای اینکه احتمال قرار گرفتن در معرض انفجار کمتر شود، مسیر دیگری را به ما پیشنهاد کردند. از جاده معمول خارج شدیم و وارد مسیری شدیم که در بخشهایی از لبنان، واقعاً نشانی از زندگی در آن دیده نمیشد؛ سکوت و نگرانی بر منطقه حاکم بود.
وی با تأکید بر تأثیر حضور مستقیم نویسنده در متن یک واقعه تاریخی اظهار کرد: اگر بخواهم یک مضمون کلی از این تجربه بگویم، این است که خیلی وقتها وقتی قلم خوب و روایت قوی با حضور صاحب آن قلم در متن یک اتفاق تاریخی مهم و روزهای سرنوشتساز ترکیب میشود، اثر ضریب بسیار بیشتری پیدا میکند و خواندنیتر میشود.
صدرینیا «عربیکا» را از این منظر اثری ماندگار و متفاوت دانست و گفت: روزهایی که این روایت در آن شکل گرفت، روزهای بسیار حساسی بود. فضای لبنان پر از نگرانی و غم بود و شاید هیچکس نمیتوانست برای دو یا سه هفته بعد تصور روشنی داشته باشد.
وی ادامه داد: اما چند هفته بعد، خبر مقاومت رزمندگان در جنوب لبنان به مردم رسید و همین خبرها به نوعی قوت قلب ایجاد کرد. بهتدریج بازگشت مردم آغاز شد و بعد تشییع شهدا شکل گستردهتری پیدا کرد و در ادامه، اتفاقات و رویدادهای دیگری رخ داد که سرانجام به آن تشییع بزرگ و تاریخی منتهی شد.
کتاب «عربیکا» در روزهای جنگ همراه یکی از فرماندهان بود
وحید یامینپور، نویسنده کتاب «عربیکا»، با اشاره به خاطرات خود از نگارش این اثر گفت: از دوره جنگ ۴۰ روزه، اتفاقات خوب و خاطرات خاص زیادی دارم که بخشی از آنها را گفتهام و فرصت نشده درباره بخشی دیگر صحبت کنم.
وی ادامه داد: مدتی پیش فردی به من پیام داد و گفت برایم خبری دارد. خودش را معرفی نکرد و تصویری برایم فرستاد و گفت از نزدیکان شهید تنگسیری است. او تعریف کرد که در ایام جنگ و در اوقات فراغت، مشغول مطالعه کتاب «عربیکا» بوده و بهطور اتفاقی دیده است یکی از فرماندهان کتاب را در دست دارد و مطالعه میکند.
یامینپور افزود: وقتی کتاب را تمام کرده، یادداشتی در آن نوشته و تاریخ چهار فروردین ۱۴۰۵ را ثبت کرده است؛ تاریخی که برای من بسیار عجیب بود، چون خود ما در ایام جنگ بهسختی میتوانستیم به هیچ کاری برسیم، اما او که از فرماندهان اصلی جنگ بود، در همان شرایط با آرامش کتاب را خوانده بود.
نویسنده «عربیکا» ادامه داد: بعداً فرد دیگری که گفته بود در حوزه حفاظت فعالیت میکند و مأمور جمعآوری وسایل شهید تنگسیری بوده، پیامی برای من فرستاد. گفت هنگام جمعآوری وسایل، نسخهای از کتاب «عربیکا» را در میان وسایل ایشان دیده است؛ کتاب آسیب دیده و بخشهایی از آن هایلایت شده بود. او تلاش زیادی کرده بود کتاب را پیدا کند تا آن را به من برساند و برای نگهداری در موزه استفاده شود، اما در نهایت موفق نشده بود آن نسخه را پیدا کند.
یامینپور درباره ساختار کتاب «عربیکا» نیز گفت: نسخه عربی کتاب در نمایشگاه رونمایی شد و تلاش کردیم روایت را در سه فصل و بر اساس سه سفر مختلف تنظیم کنیم.
وی افزود: فصل نخست به سفر و دیدار با سید اختصاص دارد و گفتوگوها، پرسشها و پاسخهایی که در این دیدار انجام شده، در کتاب آمده است.
نویسنده «عربیکا» ادامه داد: فصل دوم مربوط به سفری است که چند روز پس از عملیات طوفان انجام شد. زمانی که به بیروت رسیدیم، شهر عملاً تعطیل شده بود، سه روز عزای عمومی اعلام شده بود و فضای شهر شرایط بسیار متفاوتی داشت.
یامینپور گفت: فصل سوم نیز به سفر مربوط به دوره جنگ اختصاص دارد؛ جنگی که ۴۰ روز ادامه داشت و ما در بخش کوتاهی از آن در لبنان حضور داشتیم و تلاش کردیم آن روزها را روایت کنیم.
لبنان را باید از زاویه زندگی مردم و انسان مقاومت روایت کرد
محمدصادق علیزاده، نویسنده کتاب «دوازده صفر سه»، با اشاره به تجربه روایتگری از لبنان گفت: یکی از جذابترین بخشهای این تجربه برای من، مواجهه با انسان و زندگی واقعی مردم در دل اتفاقات بود؛ چراکه وقتی درباره فلسطین و لبنان صحبت میکنیم، گاهی روایتها آنقدر کلی میشوند که از انسان و زندگی او فاصله میگیرند.
وی ادامه داد: در یکی از برنامههایی که پیش از این درباره فلسطین داشتم، بحث اصلی این بود که اتفاقاتی که در لبنان و فلسطین رخ میدهد، چه نسبتی با انسان ایرانی پیدا میکند. این سؤال برای من جدی بود که آیا «انسان مقاومت» و «انسان ضد استعماری» در همه این جغرافیاها یک تجربه مشترک دارد یا اینکه تفاوتهای جدی میان آنها وجود دارد.
علیزاده با اشاره به شرایط اجتماعی لبنان گفت: در یکی از مناطق نزدیک مرز، ارتش منطقهای را تخلیه کرده بود و بخشی از روستا تقریباً از بین رفته بود. تجهیزات و ساختههای انسانی در میان آوارها باقی مانده بود و مسیرهایی از دل ویرانهها باز شده بود. در چنین شرایطی، چیزی که بیشتر از خود ویرانی برای من اهمیت داشت، این بود که ببینیم انسانها چگونه با این وضعیت مواجه میشوند.
وی افزود: شاید در ایران به دلیل برخورداری از یک جامعه نسبتاً منسجم، بسیاری از شکافهایی که در جامعه لبنان وجود دارد، برای ما بهسادگی قابل تصور نباشد. آنجا با جامعهای مواجهیم که از نظر مذهبی و اجتماعی متنوع است؛ شیعه و سنی، مسلمان و مسیحی و جریانهای مختلف سیاسی در کنار یکدیگر زندگی میکنند و همین موضوع، شرایط مقاومت و حمایت اجتماعی را پیچیدهتر میکند.
علیزاده ادامه داد: برای فهم این شرایط، باید مقیاس اتفاق را هم در نظر گرفت. اگر بخواهیم آن را با یک مثال ایرانی تصور کنیم، فرض کنید در یک جامعه ۸۰ میلیونی، ۲۰ میلیون نفر در اثر جنگ آواره شوند. در لبنان، در مقیاسی بسیار کوچکتر، با چنین تجربهای مواجه شدهایم؛ خانوادههایی که مجبور شدند خانههایشان را ترک کنند و در کنار جادهها، مدارس یا چادرها مستقر شوند.
نویسنده «دوازده صفر سه» گفت: وقتی شرایط اجتماعی، سیاسی و جغرافیایی لبنان را کنار هم میگذاریم، تازه متوجه میشویم که انسان مقاومت در چه شرایطی قرار گرفته است. وقتی یک جامعه در چنین وضعیتی قرار دارد و فردی در میان فشارهای مختلف، همچنان ایستادگی میکند، ابعاد این مقاومت برای کسی که از بیرون به ماجرا نگاه میکند، معنای متفاوتی پیدا میکند.
وی افزود: اگر روزی شرایطی مشابه برای ما اتفاق بیفتد، شاید تازه بفهمیم آنچه امروز در لبنان میبینیم، چه معنایی دارد. آن زمان است که میتوان فهمید این حماسه چگونه در دل یک جامعه و در شرایط دشوار خلق میشود و برای انسان ایرانی چه پیامی میتواند داشته باشد.
علیزاده تأکید کرد: برای من، روایت لبنان صرفاً روایت یک جنگ یا یک درگیری نظامی نیست؛ مسئله اصلی، روایت انسانهایی است که در چنین شرایطی زندگی میکنند و باید دید این تجربه چه نسبتی با زندگی و هویت انسان ایرانی پیدا میکند.
انسان لبنانی در دل جنگ به توحید نزدیکتر میشود
محسن حسنزاده، نویسنده کتاب «علیه اشباح»، با اشاره به تجربه حضور در لبنان در دوره جنگ گفت: مسیری که در این سفر طی شد، در یک زمان پر از تجربه و فرصت بود و در میانه جنگ، اتفاقاتی رخ داد که برای من بسیار قابل تأمل بود.
وی ادامه داد: تقریباً در اواسط جنگ، با جمعی از پزشکان حزبالله آشنا شدم و همراه آنها به کافهای رفتیم که دقیقاً در میانه جنگ قرار داشت. برای من جالب بود که این افراد در همان شرایط جنگی، درباره یک موضوع عرفانی و معنوی صحبت میکردند و بخشی از گفتوگویشان نیز به زبان فارسی بود.
حسنزاده افزود: بهتدریج در جریان این تجربهها متوجه شدم که انسان لبنانی در دل این شرایط، به سمت توحید حرکت میکند. این مسیر از یک نقطه آغاز میشود؛ جایی که انسان با از دست دادن عزیزان و تجربه رنج و جنگ مواجه است، اما میتواند در ادامه به فهم عمیقتری از توحید برسد.
نویسنده «علیه اشباح» با اشاره به سفر خود به جنوب لبنان گفت: در این سفر، تجربهای برای من شکل گرفت که باعث شد تفاوت میان «جنگ» و «جهاد» را بهتر بفهمم.
وی ادامه داد: انسان وقتی صرفاً درگیر جنگ است، ممکن است بهتدریج خشن و بیتفاوت شود؛ اما در رفتار انسان مجاهد، این خشونت لزوماً به از بین رفتن لطافت انسانی منجر نمیشود. برای من جالب بود که حتی در میانه جنگ، انسان مجاهد نسبت به موجودات و اتفاقات پیرامون خود حساسیت و دغدغه دارد.
حسنزاده گفت: اینکه انسانی در شرایط جنگی و در نزدیکی مرگ، همچنان نسبت به یک حیوان که آسیب دیده نگران باشد، برای من تجربه قابل تأملی بود. به نظرم همین جزئیات نشان میدهد که جهاد، صرفاً حضور در میدان جنگ نیست، بلکه میتواند با حفظ روحیه انسانی و معنوی همراه باشد.
وی در پایان با اشاره به تجربههای این سفر ابراز امیدواری کرد این نگاه و این تجربهها بتواند در فهم عمیقتر مفهوم جهاد و انسان مجاهد مؤثر باشد و گفت امیدوارم ایران اسلامی نیز از چنین تجربههایی بهره بگیرد.
دبیرسرویس: #میثم_عربی
منبع : مهر
قم پرس منتظر دریافت اخبار و پیام های هموطنان عزیز می باشد.













دیدگاه